113
پیش از بررسی آرا و نظرات پیاژه درخصوص مساله شناخت، مناسب است که نگاه او به فاعل شناس مورد بررسی قرار گیرد. تشابه بسیار زیادی میان دیدگاه های پیاژه و فیلسوفان بنامی همچون ارسطو و دکارت در باب انسان وجود دارد. چنانچه می دانیم ارسطو و دکارت هر دو اساس و بنیان اصلی وجود آدمی را عقل می دانستند. چنانچه ارسطو انسان را حیوان ناطق تعریف کرده و دکارت نیز از جوهر عقل در آدمی سخن به میان آورده است. پیاژه نیز به تبعیت از آنها به جایگاه عقل اشاره و هوش و عملکرد های آن را اساس هستی آدمی در نظر می گیرد.
پیاژه در بحث رشد آدمی، آن را به عنوان یک کل واحد در نظر می گیرد که در این فرآیند رشد، شناخت، عواطف، خواسته ها و اعمال فرد در ارتباطی متقابل تحول می یابند. به عبارت دیگر او معتقد است که «محتوای شناخت آدمی مجموعه ای از دریافت های فکری، عاطفی، اجتماعی و اخلاقی است».
در بسط این مطلب می توان چنین گفت که نه تنها نمی توان میان روان کودک و ساختمان وجودی او مرزبندی کرد بلکه حتی نمی توان روان کودک را به اجزای مجزا از هم از قبیل تفکر، احساسات و اعمال تقسیم کرد. این به علت آن است که از نگاه پیاژه انسان از همان بدو تولد یک موجود واحد است که در جریان رشد در قالب یک کلیت واحد تحول می یابد. در یک کلام روان متحول آدمی همچون شبکه در هم تنیده ای است که همواره در حال رشد و پیچیده تر شدن است.
پیاژه در بیان آرا و نظرات خود پیرامون روان کودک، با نگرش جان لاک به این موضوع مخالف است. چنان که می دانیم جان لاک معتقد بود روان کودک همچون لوح سفیدی (tabula rasa) است که تنها عوامل خارجی به آن شکل می دهد.
پیاژه همان گونه که با جان لاک مخالف است با دیدگاه برخی روان شناسان که روان کودک را به یک دستگاه پیچیده و آماده تشبیه کرده اند که فارغ از جهان خارج و تحولات و تغییرات آن به کار خود مشغول است، مورد نقد قرار می دهد.
او روان کودک را به گیاهی تشبیه می کند که از یک سو تحت تاثیر محیط خارجی است و از سوی دیگر «از درون و متناسب با نیروهای داخلی» به رشد خود ادامه می دهد. او با طرح چنین دیدگاهی به فعال بودن روان کودک و تاثیرگذاری بر محیط خارجی تاکید می کند. به چنین تاثیرگذاریو تاثیرپذیری، الگوی تاثیر متقابل زیستی (the biological interplay model) گفته می شود.
● مساله شناخت
چنان که پیش از این بیان شد مسأله اصلی پیاژه این بود که شناخت آدمی از جهان خارج چگونه حاصل می شود. هنگامی که سخن از مفهوم شناخت به میان می آید مقصود تمام دانشی است که آدمی به دست می آورد و در مجموع تفکر، حافظه، تشکیل مفهوم و ادراک را در بر می گیرد. در نگاه رایج به مسأله شناخت، شناخت آدمی به منزله رونوشت و عکسی از واقعیت خارجی در نظر گرفته می شود که از طریق حواس بر ذهن کودک نقش می بندد.
بر خلاف چنین دیدگاهی، پیاژه معتقد است که شناخت یک جریان پویاست. او شناخت را معلول رابطه متقابل استعدادهای ذهنی فرد و تاثیرات محیط خارج می داند. او در نقد دیدگاه رایج پیرامون شناخت به ذکر این دلیل اکتفا می کند که اگر ذهن کودک صرفا بازتاب واقعیت های خارج باشد، دیگر نباید میان کیفیت دریافت های کودک و دریافت های بزرگسالان تفاوت هایی وجود داشته باشد، در حالی که حقیقت چیز دیگری است. در نتیجه باید چنین گفت که جهان خارج در چارچوب طرح های ذهنی فرد معنا پیدا می کند.
یکی از نظرات معروف ژان پیاژه که دارای اهمیت بسیاری است طرح نظریه رشد شناختی ادراکیcognitive development perceptual است. او در بیان نظریه خویش به تحلیل دقیق رشد زبان، استدلال، داوری و سنجش اخلاقی کودک پرداخته و معتقد است که رشد شناختی ادراکی کودک وابسته به رشد طبیعی اوست و چنین رشدی خود از دوره ها و مراحل مختلفی تشکیل شده که هر مرحله مکمل مرحله پیش از خود در نظر گرفته شده است. از نگاه او کنش مداوم کودک با جهان پیرامون موجب رشد عقل او می شود.
کودک در چنین کنشی و برای پی بردن به مفهوم چیزی یا وضعیتی از قالب های فکری (schemas) بهره می برد. چنین قالب های فکری و به تعبیری صورت های ذهنی، کودک را در ارتباط با محیط یاری می کنند و در عین حال این قالب ها برای پیشرفت در رشد شناختی ادراکی کودک همواره در جهت تکامل تغییر می یابند و به صورت سازماندهی (organization) و سازگاری (adaptation) نمودار می شوند. منظور از سازماندهی این است که «همه جانوران اعم از انسان و حیوان می کوشند رفتار و کردار خود را در شکل و قالب موثری عرضه کنند».
مقصود از سازگاری «جنبه پویایی سازماندهی است که بیانگر استعداد موجود زنده برای رشد به صورت های مختلف در اوضاع و احوال محیطی است». مسلما روش های سازش در هر گروه متفاوت است لکن به اعتقاد پیاژه سازگاری با واقعیت دارای دو جنبه است :
۲) برونسازی(accommodation)
این دو وجه در تمام مراحل رشد شناختی وجود دارند و در عین حال که مکمل یکدیگرند به شخص کمک می کنند طرح های ذهنی خود را ایجاد و تغییر دهد و سپس به صورت ساخت های ذهنی خویش در آورد. پیاژه در کاربرد این دو واژه متاثر از مفاهیم زیست شناسی بوده است: چنانچه در زیست شناسی تاثیر متقابل جذب و هضم (درونسازی و برونسازی) موجب رشد گیاهان می شود، در فرآیند درونسازی، آگاهی های دریافتی از محیط به نحوی در ذهن فرد سازماندهی می شوند که با شناخت های قبلی او هماهنگ باشند. به عنوان مثال طرح ذهنی کودک شیرخواره که همه چیز را به دهان خود فرو می برد این است که همه چیز مکیدنی است.
در فرآیند برونسازی ساخت شناختی کودک با واقعیت خارجی هماهنگ می شود. به عبارت دیگر در برونسازی آگاهی قبلی کودک با آگاهی های جدید انطباق پیدا می کند. به عنوان مثال کودک بتدریج درک می کند همه اشیا خوردنی نیستند و مراقبت های والدین موجب می شود کودک بفهمد نباید هر شیء را در دهان بگذارد.
بدون تردید برونسازی و درونسازی نقش مهمی در ایجاد تعادل های شناختی در ذهن فرد ایفا می کنند. ضعف در سازگاری موجب غلبه یکی از این دو جریان [درونسازی و برونسازی] بر ذهن شخص خواهد شد. تسلط جریان درونسازی بر ذهن موجب می شود فرد در به کارگیری آگاهی های به دست آمده از محیط دچار اشتباه شود.
مثلا کودکی که خورشید و ماه را جاندار می پندارد، اطلاعات کسب شده در مورد کرات آسمانی را در طرح ذهنی «جاندار پنداری »(animism) خود وارد می کند و تغییری در این طرح ایجاد نمی کند و طبعا دچار اشتباه می شود. از سوی دیگر غلبه برونسازی بر ذهن فرد موجب می شود فرد مقلدانه با محیط خود مواجه شود.
به همین دلیل عالمان تربیت تاکید می کنند نباید در روند آموزش به پاسخ های حافظه ای کودک امیدوار بود، چه بسا او بدون فهم پاسخ، به تکرار طوطی وار مطالب روی آورده است. فرآیند درونسازی و برونسازی موجب رسیدن فرد به تعادل (equilibrium) و تغییر مفاهیم و ساخت های ذهنی در رشد شناختی است.
توجه به این نکته بسیار مهم است که هر تعادلی مقدمه ای برای رسیدن به تعادل بعدی است و این تعادل جویی همواره ادامه دارد ولی فرد هیچ گاه به یک تعادل واقعی و کامل دست نمی یابد. علت عدم حصول تعادل واقعی و کامل این است که محیط و محرک های خارجی همواره در حال تغییر و تحول هستند و به تبع آنها نیز تعادل ذهنی امری موقتی خواهد بود.
نگاهي به ديدگاه پياژه و نوپياژه اي ها
نگاه پياژه به انسان:
پيش از بررسي آرا و نظرات پياژه در خصوص مساله شناخت، مناسب است که نگاه او فاعل شناس مورد بررسي قرار گيرد. تشابه بسيار زيادي ميان ديدگاه هاي پياژه و فيلسوفان بنامي همچون ارسطو و دکارت در باب انسان وجود دارد. چنانچه مي دانيم ارسطو و دکارت هر دو اساس و بنيان اصلي وجود آدمي را عقل مي دانستند. چنانچه ارسطو انسان را حيوان ناطق تعريف کرده و دکارت نيز از جوهر عقل در آدمي سخن به ميان آورده است. پياژه نيز به تبعيت از آنها به جايگاه عقل اشاره و هوش و عملکردهاي آن را اساس هستي آدمي در نظر مي گيرد. پياژه در بحث رشد، آدمي، آن را به عنوان يک کل واحد در نظر مي گيرد که در اين فرايند رشد شناخت، عواطف، خواسته ها و اعمال فرد در ارتباطي متقابل تحول مي يابند. به عبارت ديگر او معتقد است که محتواي شناخت آدمي مجموعه اي از دريافت هاي فکري، عاطفي، اجتماعي و اخلاقي است. در بسط اين مطلب مي توان چنين گفت که نه تنها نمي توان ميان روان کودک و ساختمان وجودي او مرزبندي کرد بلکه حتي نمي توان روان کودک را به اجزاي مجزا از هم از قبيل تفکر، احساسات و اعمال تقسيم کرد. اين به علت آن است که از نگاه پياژه انسان از همان بدو تولد يک موجود واحد است که در جريان رشد در قالب يک کليت واحد تحول مي يابد. در يک کلام روان متحول آدمي همچون شبکه در هم تنيده اي است که همواره در حال رشد و پيچيده تر شدن است. در واقع پياژه در بيان آرا و نظرات خود پيرامون روان کودک، با نگرش جان لاک به اين موضوع مخالف است. چنانکه مي دانيم جان لاک معتقد بود روان کودک همچون لوح سفيدي است که تنها عوامل خارجي به آن شکل مي دهد.
پياژه همانگونه که با جان لاک مخالف است با ديدگاه برخي روان شناسان که روان کودک را به يک دستگاه پيچيده و آماده تشبيه کرده اند که فارغ از جهان خارج و تحولات و تغييرات آن به کار خود مشغول است، مورد نقد قرار مي دهد.
او روان کودک را به گياهي تشبيه مي کند که از يک سو تحت تاثير محيط خارجي است و از سوي ديگر از درون و متناسب با نيروهاي داخلي به رشد خود ادامه مي دهد. او با طرح چنين ديدگاهي به فعال بودن روان کودک و تاثيرگذاري بر محيط خارجي تاکيد مي کند. به چنين تاثيرگذاري و تاثيرپذيري، الگوي تاثير متقابل زيستي (mobel interplay diological the) گفته مي شود.
مساله شناخت:
چنانکه پيش از اين بيان شد مساله اصلي پياژه اين بود که شناخت آدمي از جهان خارج حاصل مي شود هنگامي که سخن از مفهوم شناخت به ميان مي آيد مقصود تمام دانشي است که آدمي به دست مي آورد و در مجموع تفکر، حافظه، تشکيل مفهوم و ادراک را در بر مي گيرد. در نگاه رايج به مساله شناخت، شناخت آدمي به منزله رونوشت و عکسي از واقعيت خارجي در نظر گرفته شود که از طريق حواس بر ذهن کودک نقش مي بندد. برخلاف چنين ديدگاهي، پياژه معتقد است که شناخت يک جريان پويا است. او شناخت را معلول رابطه متقابل استعدادهاي ذهني فرد و تاثيرات محيط خارج مي داند. او در نقد ديدگاه رايج پيرامون شناخت به ذکر اين دليل اکتفا مي کند که اگر ذهن کودک صرفا بازتاب واقعيت هاي خارج باشد، ديگر نبايد ميان کيفيت دريافت هاي کودک و دريافت هاي بزرگسالان تفاوت هايي وجود داشته باشد، در حالي که در حقيقت چيز ديگري است، در نتيجه بايد چنين گفت که جهان خارج در چارچوب طرح ذهني فرد معنا پيدا مي کند.
يکي از نظرات معروف ژان پياژه که داراي اهميت بسياري است طرح نظريه رشد شناختي ادارکي perceptual bevelopment cognitire است او در بيان نظريه خويش به تحليل دقيق رشد زبان، استدلال، داوري و سنجش اخلاقي کودک پرداخته و معتقد است که رشد شناختي ادارکي کودک وابسته به رشد طبيعي او است و چنين رشدي خود از دوره ها و مراحل مختلفي تشکيل شده که هر مرحله مکمل مرحله پيش از خود در نظر گرفته شده است. از نگاه او کنش مداوم کودک با جهان پيرامون موجب رشد عقل او مي شود. کودک در چنين کنشي و براي پي بردن به مفهوم چيزي يا وضعيتي از قالب هاي فکري (schemas) بهره مي برد، چنين قالب هاي فکري و به تعبيري صورت هاي ذهني، کودک را در ارتباط با محيط ياري مي کنند و در عين حال اين قالب ها براي پيشرفت در رشدشناختي ادراکي کودک همواره در جهت تکامل تغيير مي يابند و به صورت سازماندهي (organization) و سازگاري (abaptation) نمودار مي شوند. منظور از سازماندهي اين است که همه جانوران اعم از انسان و حيوان مي کوشند رفتار و کردار خود را در شکل و قالب موثري عرضه کنند. و مقصود از سازگاري جنبه پويايي سازماندهي است که بيانگر استعداد موجود زنده براي رشد به صورت هاي مختلف در اوضاع و احوال محيطي است. ۱) درونسازی(assimilation) ۱) مراحل مختلف رشد شناختی مطرح شده توسط ژان پیاژه به لحاظ کیفی با یکدیگر تفاوت دارند. مقصود از تفاوت کیفی این است که دریافت کودک از خود و جهان و پیرامونش در مراحل مختلف رشد متفاوت است و مسلما نحوه برخورد با مسائل و تعبیر و تفسیر آنها نیز به اشکال مختلف صورت می گیرد. ۲) هر یک از مراحل مختلف رشد شناختی،ساخت و عملکرد خاص خود را دارد. این به معنی آن است که تحول فکری همه کودکان با نظم معین و در زمان نسبتاً معین ظاهر می شود و کودک نمی تواند بدون طی مرحله پیشین به مرحله بعدی وارد شود. ۳) دامنه زمانی تحول شناختی از یک مرحله به مرحله دیگر به تناسب وضعیت درونی کودک و شرایط محیط خارج متفاوت است. ۴) پیاژه مراحل مختلف رشد کودک را با توجه به پژوهش های گسترده ای که زمینه شکل گیری مفاهیم مختلف شناختی مفاهیمی همچون مکان، فضا، زمان، علیت، عدد، قانون و ... انجام داده و همچنین با توجه به نحوه تخیل و زبان آموزی، رفتار و اخلاق کودک بیان کرده است.
بخشی از مقاله با منبعhttp://yaghoubasadzade.blogfa.com/post/582
بدون شك تعليم وتربيت عامل اصلي رشد وپيشرفت آدمي است.تعليم وتربيت خاص انسان است. فرآيندي است كه به تعيين و رشد استعدادهاي انسان به منظور رسيدن به وضع مطلوب كمك مي كند. تاريخ وفلسفه تعليم وتربيت ، رويكردي بنيادي ،عميق وراه گشا براي حل مشكلات تعليم وتربيت است.دردنياي امروز ما موظفيم به معناي واقعي تعليم وتربيت ، بيانديشيم ودر ارتقاء تعليم وتربيت نسل كنوني ونسل آينده تصميمات درستي اتخاذ كنيم. اين درگاه در نظر دارد با بيان نظرات انديشمندان اسلامي وفيلسوفان تعليم وتربيت ،نقد وتحليل وارائه مقالات وراهكارها وتجارب نو ،معرفي كتب وسايت هاي مرتبط با موضوع،گامي در تعليم وتربيت بردارد.با اين نگاه عميق كه هر مقوله تربيتي مستلزم فلسفيدن وانديشيدن دقيق وتصميم گيري خردمندانه است.