33

در ميان مسلمين ،مباحث تفسيري شعبه ي جداگانه اي از علوم اسلامي را تشكيل نمي دهد وعرفا وفلاسفه به نظر استقلال در تفسير ننگريسته اند.همه ي آنچه در هرمنوتيك غربي آمده ،در عالم اسلام در ضمن كتب عرفا وفلاسفه ويا احيانا اصوليين ودر مقدمه ي تفسير مفسران قرآن ويا به تنااسب آيات ،در ضمن خود تفسير آمده است.اين مطلب در مورد هنر وزيبايي شناسي نيز صادق است. در اين حوزه نيز همه ي آنچه كه در غرب در مبحثي جداگانه تحت عنوان فلسفه هنر يا زيبايي شناسي آمده  است ،در عالم اسلام اكثرا ضمن كتب عرفا وفلاسفه آورده شده است،زيرا وقتي هنر از معناي اصيل واوليه ي خود دور شد ودر مظهريت حقيقت خود بنياد دوره ي جديد قرار گرفت وپيوندها ومناسبات آن از مباني قطع شد،به نظريات جديدي حاجت افتاد تا صورت جديد آن را تبيين كرده ودر حكم مبناي آن قرار گيرد.همين امر در مورد تفسير نيز رخ داده است.(ريخته گران ،263)

32

كاربرد جديد اصطلاح هرمنوتيك از قرن هفدهم  است.اما خود عمل تفسير متون وپرداختن نظريات تفسيري ،به عهد باستان بر مي گردد.از آنجا كه تفسير كتاب مقدس همواره بر مبناي «هيات تاليفيي از اعتقاداتي كه مفسر درباب حقيقت تفهم آدمي داشته»صورت مي گرفته واز آنجا كه اين نظام خاص ،چيزي جز يك مكتب كلامي كه مفسر بدان عنايت داشته نبوده ،مي توانيم بگوييم كه در تفسير كتاب مقدس الهيات همواره دخيل بوده وبه معنايي ،خود الهيات به عنوان مفسر تاريخي پيام كتاب مقدس ،چيزي جز هرمنوتيك نبوده است.(ريخته گران،ص46)

ويليام ديلتاي (1911-1833)هرمنوتيك را مبناي روش شناختي كليه علوم انساني دانسته ومعتقد بود كه براي فهم علوم انساني بايد به عقل توجه كنيم ؛اما نه در محوضت آن ،بلكه در حيث تاريخي آن؛يعني عقل از آن حيث كه احوال ،تجربيات ،وحيات ودر يك كلام تاريخ دارد ونيز از آن جهت كه مي تواند مفهوم بسازد.اين امر از مداقه در خود وبه بياني ،تفسير وجود خود به دست مي آيد. اما توجه به حيات خود ميسر نيست،مگر از طريق توجه به تجليات حيات در واقعيت هاي عيني .ما تنها از ملاحظه ي نظام هاي مختلف اخلاقي ،اجتماعي ،سياسي ،حقوقي ،هنري وديني است كه مي توانيم به تفهمي از حيات برسيم.تفهم از حيات كه بدين طريق به دست مي آيد ،عين تفسير وجود خودمن است.(ريخته گران،ص49)

30

هرمنوتيك وحقيقت زبان:

تحقيق در حقيقت زبان ،فصل سوم كتاب حقيقت وروش را تشكيل مي دهد.گادامر  در اوايل اين فصل متذكر مي شود كه زبان مجموعه ي علايم نيست.در نظر او،تاكيد بر صورت زبان وابزار دانستن آن ،ما را از توجه به زبان زنده وحيات مند ومشاركت جستن در آن باز مي دارد .ريشه ي بسياري از بيشتر اشتباهات رايج مربوط به زبان اين است كه صورت را اصل زبان دانسته اند. در اينجا نيز همان اشتباه تفكيك صورت از مضمون تكرار مي شود.ما معمولا از  اين نكته غفلت مي ورزيم كه منشا صورت ومضمون هر دو ،آن چيز ويا آن وضع انحيازيي است كه از آن سخن مي گوييم.آنچه صورت زبان را القاء مي كند ،مضمون مربوطه را نيز با خود دارد وتفكيك اين دو از يكديگر حاصل شي ء انگاري زبان است.به همين وجه ،كلمات متعلق به آدمي نيست ،بلكه متعلق به اوضاع انحيازي ما وموقعيت هاي زماني ومكاني است .ما مالك زبان نيستيم ،بلكه اگر نيك بنگريم مي بينيم كه اين زبان است كه مارا مملوك خود مي سازد.ما كلمات زبان را اختراع نمي كنيم بلكه فقط آنها را مي آموزيم واين آموختن از طريق مستغرق شدن درمواريث ومآثر وودايع فرهنگي صورت مي بندد. كلمه يك علامت يا نشانه نيست كه بتوان آن را همچون ابزار به كار گرفت واز آن استفاده كرد.همچنين ،كلمه شي ء موجود نيست كه ما سر خود به آن صورت داده وبه آن معني بخشيم وبا ساختن نشانه اي از آن اداي مقصود كنيم.بلكه برخلاف ،كلمات همواره وار قبل معنا داردواصلا قوام معني به كلمات است.كلمات باعلم وعالم ارتباط دارند وعالم ،ظهور حقيقت وجود ،وعالم داري ،عين حقيقت آدمي است.لذا تجربه ،تفكر وتفهم ،اساسا شان زباني دارند ودر زبان به ظهور مي رسند.وحدود زباني با حدود عالم ما يكي است.

(منطق ومبحث علم هرمنوتيك ،ريخته گران،صص 200-201)

29

 

لفظ هرمنوتيك در اصل يوناني است. اين لفظ از فعل هرمنوئين به معني تفسير كردن واسم هرمنيا به معني تفسير اخذ شده است.تحقيق در اصل اين دوكلمه ومعاني مختلف آنها در قديم الايام مي تواند تا حدي حقيقت تفسير را روشن كند ودر ضمن مقدمه اي براي ورود در مباحث هرمنوتيك جديد است.

فعل هرمنوئين واسم هرمينا به صور گوناگون دربسياري از متون قديمي به كار رفته است. ارسطو عنوان يكي از رساله هاي منطقي خود را «باري ارمنياس»گذاشت كه مي توان آن را به رساله درباب تفسير ترجمه كرد.اين كلمه به صورت اسمي آن چندين بار در آثار افلاطون به كاررفته است.در آثار ديگر نويسندگان آن ايام مثل گزنفون ،پلوتارك ،اپيكور و...نيز اين كلمات به صور مختلف وجود دارد.اين لفظ چه ارتباطي با هرمس دارد؟در نظر يونانيان شان هرمس اين بود كه آنچه را كه في نفسه وراي فهم انساني است تغيير دهد وبا توضيح وتشريح خود آن را به وجهي بيان كند كه عقل انساني بتواند آن را درك كند. هرمس براي ابلاغ پيامهاي خدايان مي بايد به دقايق زبان آنها وهمچنين به دقايق زبان ابناء بشر آشنا مي بود.او قبل از اينكه پيغام خدايان را براي آدميان ترجمه كند وبه تفصيل آورد ومقصود آنها را به شرح بازگو يد،بايد خود آن را مي فهميد وبراي خود تفسير مي كرد.درغير اين صورت  نمي توانست آن را در مرتبه فهم بشر آورده وبيان كند.از همين جا مي توان به اهميت ربان در مباحث هرمنوتيك پي برد. درواقع شان پيام آوري هرمس درزبان ظهور مي كند وبه بياني زبان واسطه ي اين ظهور است.اين حيثيت وپيام آوري را كه در جريان رسيدن به تفهم وجود دارد به طور ضمني مي توان درسه وجه هصلي معني الفاظ هرمنوئين وهرمنيا ملاحظه كرد.وجه اول از معني اين الفاظ عبارت است از اظهار وبيان كردن چيزي با الفاظ وعبارات به صورت جهر(در مقابل اخفاف) وبه بيان ساده تر گفتن يك چيز.لذا «در رتبه گفتار آوردن» را مي توان يكي از وجوه معنايي اين الفاظ دانست.معني دوم اين الفاظ شرح وتوضيح دادن است. اين معنا بيشتر متوجه به صورت استدلالي وانتقال از معنايي به معناي ديگر است ودر اين مقام بيش از آنكه اظهار يا بيام يك قول طرف توجه باشد،روشن ساختن وايضاح آن منظور نظر است.وبالاخره معناي سوم اين الفاظ ترجمه كردن است.ما چون متني را به زبان خودمان مي خوانيم ازتوجه به مواجهه ي ميان عالمي كه در متن به ظهور رسيده وعالم شخصي خودمان باز مي مانيم،اما وقتي متن به زبان ما نيست اين مواجهه كاملا آشكار مي شود.در زبان انگليسي از همه ي اين وجوه معنايي با فعل تفسير كردن تعبير مي كنند. بنابرين تفسير مي تواند به سه مبحث متفاوت اشاره كند.يكي «خواندن چيزي بالمشافهه» وديگري شرح وبيان مدلل وبالاخره ترجمه  از زباني به زبان ديگر.آنچه در اين معاني سه گانه مشترك است اين است كه چيزي كه غريب است واز ما فاصله  ي زماني دارد ودر مكان ديگر حدوث پيدا كرده يا تجربه شده توسط اين باصطلاح فرآيند هرمسي به چيزي آشنا ،حاضر وقابل درك مبدل مي شود .بدين ترتيب چيزي كه محتاج بيان وتوضيح وترجمه است،به طريقي به مرتبه ي تفهم ما آورده مي شود وبه بيان ديگر تفسير مي شود.

يونانيان هرمس را مخترع زبان ونوشتن مي دانستند .امروزه نيز در توصيف وجوه مختلف كار هرمس با يك سلسله از اصطلاحات روبرو مي شويم كه  همه به نحوي با زبان ونوشتن مربوط هستند.از آن ميان مي توان به قابليت زبان شناختي ،مبادله افكار ،گفتار ،نوشتار ،تفهم وتفسير اشاره كرد.(خلاصه اي از صفحات 17 -18-19 كتاب منطق ومبحث علم هرمنوتيك ،ريخته  گران).

 

 

28

چنانچه از سنت بر مي آيد ،هرمنوتيك علم يا نظريه ي تاويل است.ريشه واژه هرمنوتيك  واژه اي يوناني است به معناي تاويل كردن ،به زبان خود ترجمه كردن ،وبه معناي روشن وقابل فهم كردن وشرح دادن.در اساطير يونان ،هرمس پيامهاي اغلب رمزي خدايان را براي ميرايان تاويل مي كند.پس تعجب آور نيست كه هرمنوتيك به عنوان يك روش ،از تاويل متون مقدس آغاز مي شود وبا فقه اللغه نزديكي زيادي دارد.هرمنوتيك به واسطه ي نيروي آثار اوليه ي مارتين هايديگر ،صورت گسترده تر فلسفه ي عام فهم انساني را به خود گرفت وبراي هر روش ورشته اي كه با تاويل زبان ،كنش ،يا دست آفريده هاي انساني سروكار داشت ،اشارات ودلالت هايي در بر داشت.

 

فردريش اشلايرماخر ،متاله آلماني ،اولين پژوهشگري بود كه در صدد ساختن نظريه ي عام تاويل برآمد،نظريه اي كه بتوان آن را در مورد متوني غير از متون مذهبي نيز به كاربست.اشلاير ماخر آنچه را به نام دور هرمنوتيكي معروف شده است ، چنين فرمول بندي كرد:در يك چيز ، جزء در چهارچوب كل فهميده مي شود وبر عكس.مثلا معناي يك واژه به اعتبار جمله اي كه آن واژه جرئي از آن است فهميده مي شود وآن جمله نيز تنها به اعتبار واژه هاي سازنده آن قابل فهم است.فهم در مقام انطباق پيوسته ي اين دو رخ مي دهد . به باور وي ، اين دور در مسائل مربوط به فهم اجتناب ناپذير است واين ديدگاهي است كه در هرمنوتيك سده ي بيستم نيز باقي مانده است.براين اساس ،اشلاير ماخر معتقد بود كه ما نويسنده  اي متعلق به روزگاران گذشته را بهتر از خود وي مي فهميم ، چرا كه مي توانيم اورا در زمينه ي تاريخي گسترده تري نسبت به گذشته بنگريم...(احمدي،هرمنوتيك مدرن،ص11-10)